آه که اینطور

•مه 16, 2010 • ۱ دیدگاه

سخنران در مورد صداقت، راستگویی و ارزش های انسانی حرف می زد

هر کسی می خواست وارد مسجد شود دقایقی را صرف می کرد تا کفشش را در امن ترین جای ممکن پنهان کند

ولی وقتی وارد می شد حرفهای سخنران را مبنی بر پاکی جامعه و صداقت حاکم بر آن، تایید می کرد

پرنده

•مه 2, 2010 • 3 دیدگاه

كنار پنجره ايستاده ام

به جايي خيره شده ام كه هيچ لذتي ندارد ديدنش

فقط چشمانم به آنجاه نگاه مي كند

هيچ نمي بينم

باران هم نم نمك مي زند و آن ديد كورسويي كه دارم از من دريغ مي كند

فقط نگاه مي كنم

ولي پيش خودم روياهايي را تصور مي كنم

كه هر شب با آنها زندگي مي كنم

و صبح هايي كه با كابوس زندگي به سر م برم

باران شدت مي گيرد

ديگر هيچ نمي بينم از پشت  پنجره اي كه واقعيت را به ملاقاتم آورده بود

رفتم سر کوچه نامجو

•مه 1, 2010 • نوشتن دیدگاه

نمی ذارن مث سگ زندگی کنم

نمی ذارن مثل خوک برای اون بندگی کنم

بودن بودن است

•آوریل 25, 2010 • نوشتن دیدگاه

سعی می کنم از توهم دیگران لذت ببرم

چرا که در واقعیتشان از من دور می شود

چرا که فکر می کنم او هست

نه آن طور که من فکر می کنم

بلکه در اعتقاد من

او هست پس هست

بودن بودن است دیگر

•آوریل 25, 2010 • نوشتن دیدگاه

به یاد صبح هایی می افتم که من دست او را می گرفتم

آرام آرام به سمت معبدی می رقتیم که تک تک سنگ هایش را با هم چیده بوذیم

معبدی که خدایش هم ساخته خودمان بود

ایمانی که خودمان تعریف کرده بودیم

ولی ناگهان پیمانش او را شکست

به ابلیس بدل شد که تک تک دیوارهای معبد را با نگاهش به آواری تبدیل کرد که هیپگاه نتوانستم باری دیگر آنرا بسازم

او خدا را از من ربود

ایمانم را به سوی تنفر برد

در آخرین روز زندگیم

با تفکراتش به سراغم آمد

از دیدنش جز جز بدنم سوخت

و خاکسترم را زیر آوار همان معبد دفن کرد

میگم پس حتما می گه

•آوریل 24, 2010 • نوشتن دیدگاه

میگم درسته من نمی شناسمت

میگه باس تلاش کنی

میگم: من ؟

-خو آره

میگه:

درسته که هیچ وقت انقدر باهم حرف نزدیم که بشه مارو رفیق صمیمی دونست ولی همدیگه رو میشناختیم و هیچ وقت اون نصف شبی رو یادم نمیره که بی قرار تو راهرو خوابگاه دیدمت و حیفم اومد که با سلام مسخرم تورو از اون حال و هوا بیرون بیارم و چند روز بعد میگفتی میخوای سیگارو ترک کنی و ورزش کنی. درسته دروغ بود ولی خیلی قشنگ بود. همیشه میخواستم هوای  منم مثل  هوای اون روزای تو بشه ولی تو رفتی…

میگم: هر چی فکر کردم نشناختمت

پس لطفا بیشتر راهنمایی کن

شهوت کشون

•آوریل 24, 2010 • ۱ دیدگاه

بعد از این باید حواسمو جمع کنم که …
پیش خودش فکر می کرد کاش هیچ کس برای او نامحرم نبود تا او می توانست  جمله اش را کامل کند
ولی نمی توانست اعتراف کند به چندین باری که نظاره گر عشق بازی همسایه اشان شده بود.
باز به فکر فرو رفت…
کدامین عشق بازی؟
شاید عادت
اصلا زور
یادش می آمد مادرش تعریف می کرد  زهره خانم به زور صاحب خانه اش با سهراب ازدواج کرده
برای حفظ آبروی خودش
برای پنهان کردن قضیه ای که 22 سال پیش برایش افتاده بود
او نمی دانست چه ماجرایی…ولی می توانست درک کند آبروی زهره در میان بوده
دلش در یک لحظه برایش سوخت
اصلا تن لخت زهره را دیدن چه لذتی می تواند داشته باشد؟
تنی که یک عمر آزار دیده..یک عمر مورد تجاوز قرار گرفته
یا نظارگر حمله های سهراب شود که چه؟
که زهره حقیر تر شود؟
دایم در ذهنش درگیر بود
نه با حقارت زهره.نه با رذالت سهراب
با هیچ یک مشکل نداشت.با دنیایی رذل و حقیر مشکل داشت که تن زهره بابت زندگی زوریش   به حراج گذاشته شده بود
دوست داشت سهراب را به کام مرگ بفرستد
***
تلفن زنگ خورد
گوشی را برداشت
– سلام آقا سهراب
-چشم حتما
***
آقا یه شیشه الکل می دین؟
خوراکی
اگه می شه یه شیشه هم صنعتی بدین
****
زنگ خانه را به صدا درآورد
مثل همیشه دو تا یکی  دوتا
-کیه؟
-بدری
-بیا تو .پس کجایی تو دختر؟
در باز شد.پله های سرسامم آور خانه سهراب
از هر پله که بالا می رفت حس عجیبی داشت.
دقیقا مثل همیشه
کسی که ندید اومدی تو
-نه
-خوب برو به کارت برس
زیر چشمی به زهره نگاه می کرد
گوشه ای افتاده بود و مثل بید مجنون می لرزید
الکل را روی میز گذاشت و بدنبال لیوان مخصوص سهراب می گشت
-آقا سهراب لیوانتون؟
-زهره ببین چی می گه؟
صدایش از اتاق خواب می آمد
-زهره
ناگهان از اتاق بیرون آمد و به سمت زهره رفت
از موهایش گرفت و به سمت آشپزخانه برد
مگر با نو نیستم
حال توی روسپی جواب منو نمی دی؟
چشمانش به سطل آشغال زیر کابینت اقتاد
لیوان شکسته را دید
آرام آرام به سمت آن رفت
جلویش ایستاد
-حالا آقا سهراب ول کن گرم می شه ها
دست زهره را گرفت و هلش داد بیرون
از شدت ضربه افتاد وسط اتاق بغلی
-با لا ده
چشمانش سیاهی می رفت
باز این سهراب رذل
– د یالا بدری این زهرماری رو بیار
با قدم های لرزان پیش می رفت
اشک از شدت بدبختی در چشمانش حلقه زده بود
باز هم می دید
رذالت سهراب و حقارت زهره را
لیوان را داد و به گل های قالی خیره شد
گل هایی که بی خبال کنار هم آرمیده بود
به اهویی نگاه می کرد که در سبزترین باغ دنیا کنار مادرش بود
به اهویی نگاه می کرد که انگار بین گل های قالی از هوش رفته بود.آخر او هم تکان نمی خورد
-آهای بدری
بدری
به چی نگاه می کنی، برو دیگه
بدون اینکه به زهره یا سهراب نگاه کند سریع از خانه خارج شد.
مثل همیشه در را نیمه باز گداشت به چپ و راست نگاهی کرد
انعامش را گرفت و رفت
*****
-بله بفرمایید
-ناهید خانم ما منتظر بدری هستیم
-آقا سهراب بدبخت شدیم
-چرا؟ چی شد؟
-دختره سلیطه نمی دونم چه زهرماری خورده حالش بده بردنش بیمارستان
*****
-الو سلام زهره جون آقا سهراب هست؟
-شما؟
-من ناهیدم مادر بدری همون  روم به دیوار..می دونین…شناختین؟
-بله بله خانم یه لحظه گوشی
-بله؟
-سلام آقا سهراب
-خانم چه سلامی؟
معلومه این بدری کجاست؟
بابا خونه رو کثافت برداشته.حالا اون زهره ماری هیچی
راستی اون کوفتی ام که اون سری آورد خونگی نبودا به این داروخونه ایا می خورد
-والا چی بگم.آقا سهراب چشای بدری کورشدن
دائما می گه زهره خانم رو می خواد…
-زهره رو می خواد چی کار ؟
-والا نمی دونم حرف نمی زنه
-حالا ببینم چی می شه؟
-آقا سهراب تو رو خدا.بخاطر اسفندیار خان
-باشه مامان
دستتون درد نکنه-
-کدوم بیمارستانه؟
ظهری میارنش خونه
-باشه یه سر میارمش
****
مامان دارم بوشو حس می کنم
همون الکله
-دخترم زشته باشه همونه
-زهره خانم دیگه بعد این مطئن باش وقتی میام پیشتون …
-دیگه لازم نیست بیای
هر ماه نصف حقوق قبیلتو می دم مادرت…
زهره پاشو بریم…
یاللاه