?

در این 4 سال مسئله ای که واسم بدیهی بوده اینکه عجیب ترین وسیله نقلیه رو واسه ایاب و ذهابم 3 ساعته بین شهر کوچیک و به دور از تعصب خودم و این مثلا کلان شهر انتخاب کردم. حداقلش اینکه همین مسیر رو دارم تو 8 ساعت طی میکنم.

این یعنی ثلث یک روز را با 5 نفر از فرهنگ های مختلف زندگی می کنی.اونم از نوع خواب.حالتی که آدما معمولا ذات خودشونو نشون می دن.مثلا اگه یه نفر آدم عصبی باشه و در ظاهر (بخوانید بیداری) برخوردش خوب باشه، کافیه یه تکون کوچیک بهش بدین اون موقست که ممکنه هفت نسلتون رو جلو چشتون بیاره.

یا مثلا یکی از دوستای آذری زبان مدت طولانی در خوابگاه منکر تسلط مثال زدنی خودش بر زبان ترکی بود که ناگاه از شانس بد با دیدن یک رویای صادقه که اصولا این نوع خواب ها به زبان اورجینال می باشند همه چیز خراب می شود.

چرا که یکی از دوستان ایشان به مدت 2 سال وظیفه سخت مترجمی را  به عهده داشته.

باری مثال ها را زدم تا صرفا به یک جمله اشاره کنم.

بنده در خواب یک افغانی بی فرهنگ هستم.

ماجرا از ان جا شروع شد که رئیس قطار کوپه منو عوض کرد و بزرگترین خدمت رو به من کرد تا من با 4 گونه نایاب آشنا شوم.آنهم یک جا. موجوداتی که خود را اون بالا بالاهای فرهنگ می دونستن و بقیه رو گیر کرده در باتلاق بی فرهنگی.

اصلا مشکل از اینجا شروع شد که رئیس قطار کوپه من رو عوض کرد و وقتی من وارد کوپه شدم فهمیدم یعنی دیدم که دوستی دوست داشتنی حال نکرده اند که تخت ششمی در کار باشد و همینطوری خوابیده اد.

من که برای اعتراض نزد رئیس قطار رفتم احتمالا می دانستند که چه موجوداتی هستنداین 4 نفر و حل مشکل را به عهده ی خودم گذاشتند تا هم کسب تجربه ای باشد برای من و هم …هم نمی دانم حتما یه سودی هم داشته مثلا همون کسب تجربه .

بهر حال من این دوست عزیز رو که بیدار کردم تا حقمو ( بخوانید تختمو ) بگیرم خیلی شاکی شد و معترض بود که کلی جا هست چرا اومدی اینجا.(احتمالا ایشان هنوز با معقوله بلیط و شماره صندلی و ….) مشکل داشتند.

منم که اصلا رفته بود رو مخم این آدم گیر دادم که اصولا اگه تو تخت پایین خفه ام شی من امشبو اینجا می خوابم.

و خوابیدم البت با کفش رفتم رو تخت.

آهان ماجرا از اینجا شروع شد.

حالا من پیش خودم می گفتم کاش این همشهریا کفشاشونو بپوشن یه ذره هم به هم نزذیک شن یه ذره هم عطری ادکلنی خوشبو کننده ای بهرحال لستفاده کنن و یه ذره هم نخوابن اصلن.

چرا ؟چون: پاهاشون بوی سگ مرده می داد. اون دوتایی که بیدار بودن واسه ارتباط با هم داد می زدن . هذ چهارتاشون بوی نمی ذونم چی ولی بو می دادن.و اون دو تایی که خواب بودن و البته گهگاه پا می شدن به کفش من معترض بودن خر و پف می کردن در حد صدای تراکتور.

طرفای صبح بود که یا بسم الله اینا یه دفه چراغو روشن کردن و با هم بلند صحبت می کردن. من هدفونو گذاشتم تو گوشم که شاید صداشونو نشنوئم که یکیشون منو بیدار کرد:

گفت .بچه کجایی؟ منم که مذی خواستم بخوابم و شرط خوابم پاسخ به این دوست عزیز بود گفتم تهران

آخه چند بار در حین ابراز تنفر این دوستان به شهر تهران در طول شب گذشته از خواب پریده بودم.

بهر حال ما شدیم سوژه اینا. یکی می گفت افغانیه . یکی می گفت فرهنگ نداره و و و .

هر از چند گاهیم این انتقادا به خودم منتقل می شد.

بالاخره یکی از دوستان که از همان اول با ایشان مشکل داشتم گفت برو بالا بخواب ما می خوایم بشینیم.

دوست عزیز سرتو درد نیارم اگه چیزی در مورد قوم بنی اسرائیل شنیدین بدونین که میشه هر جا هر وقت و در فرمت های مختلف از این نسل بشر پیدا کرد.

 

 

Advertisements

~ توسط یارامام در دسامبر 12, 2010.

یک پاسخ to “?”

  1. اینقد از اینا دیدیمم که…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: