امین آزمون

 

وصیت می کنم به نام تک تک گل های عالم

که چو من پرپر می شوند و باغبان طبیعت برای حسرت رفتنشان به کشیدن آهی بسنده می کند

و دیگر هیچکس نه دلتنگ رفتنشان می شود و نه از نبودنشان غم گریه می کند

وصیت می کنم به نام تمام پرنده های آسمان که مثل من اوج می گیرند و در آغوش سپهر روزگار

به فراموشی سپرده می شوند

و هیچکس دیگر پروازشان را به یاد نمی آورد

وصیت می کنم بنام همه رودهای جاری که وقتی مانند من به کام کویر زندگی می روند

گذر هیچ تشنه ای به کنارشان نمی افتد

که فقط به یاد بیاورند روزگاری از آب زلالش سیراب می شده اند

وصیت می کنم بنام تمام آنهایی که رفتند

امین آزمون ،عمو حسین، پدربزرگ،مادربزرگ و بنام خدایی که تنها امیدم برای گذر از

 این زندگی و چشم بستن به تمام رذالت های زندگی ام بود

چیزی نداشتم که پس از خاموش شدنم از آن شما شود

زندگی ام عاریه بود و اسباب زندگی ام عاریه ای

از خوشی هایم فقط خودم لذت می بردم

چرا که خوشی هایم زخم های زندگی بودند

غم هایم نیز بخاطر گناهانم بود

که با خود به فراموشی خودم و خدا می برم

زیستنم چیزی جز کثیفی آسمان آبی شما نبود

جز ترس گذر از تک لحظه های آن

و حرفهایم سرسام آور چون زوزه گرگان و واق واق سگان

چیزی از من نمی ماند جز این بدن متعفنم

اگر آنرا نمی برم از تقدیر است

در دوترین گورها و نامعلوم ترینش دفنم کنید

تا دیگر اسباب آزارتان نشوم

شاید این بهتر باشد

——————————————————————————————–

آری چه به حق گفت
ناگهان چقدر زود دیر می شود
چقدر این ثانیه ها،ساعت ها و سال ها سریع به فراموشی سپرده می شوند
دوست دارم چشم ها را ببندید و فقط یک سال به عقب بازگردیم
شاید کمی بیشتر…در حد چند ماه
آری آن دم که شورای صنفی تصمیم گرفت تلنگر را چاپ کند.اولین شخصی که برای سرپرستی گروه نشریه معرفی نشریه می شود.امین آزمون.
افتخار آشنایی با او را پیدا می کنم.
همه آری،همه.متفق القول او را مبارزترین شخص می خواندند.بیانیه هایش را زیباترین.آری با او آشنا شدم.
برادر بزرگتر..یک راهنمای واقعی…یک امین و یک امید.
هر روز بیشتر او را می فهمیدم.
خنده اش برایم امید می افرید.
سالار…
وقتی نامم را صدا می کند به شوق می آیم.
عادت کرده ام هر وقت او را می بینم به آغوشش بروم.ناگهان به این فکر می افتم اگر او را نبینم چه؟
اگر صدایش را نشنوم….اگر روزی بخواهد یکی ،دو ماهی به مسافرت برود…
دوستان،آه دوستان آنروز فرا رسید.چشمانتان را بگشایید.11 دی.من نیز چشمانم را گشودم.
امین…
امین را در کنارم دیدم،همچنان لبخند بر لب.
او با من صحبت می کرد.دهانش بسته بود.
با لبخندش.از روزهای نزدیکی گفت که گرمای وجودش روحم را آرام می کرد.
از بیدار ماندن ها برای بستن نشریه…
از اعتراضات…
از بحث ها….
از خوبی ها…
هر چه خواستم جوابش را بدهم بغض گلویم را می فشرد…
لبخند زد و از کنارم رفت
می خواستم فریاد بزنم، به پایش بیفتم..
امین بایست.آخرین کلامم.
ولی ناتوان بودم
می خواستم بگویم…
امین جان
امین روحت شاد 

Advertisements

2 پاسخ to “امین آزمون”

  1. من نمیتونم خودمو بدون امین تصور کنم
    من هیچم بدون امینم

  2. …….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: