كنار پنجره ايستاده ام
به جايي خيره شده ام كه هيچ لذتي ندارد ديدنش
فقط چشمانم به آنجاه نگاه مي كند
هيچ نمي بينم
باران هم نم نمك مي زند و آن ديد كورسويي كه دارم از من دريغ مي كند
فقط نگاه مي كنم
ولي پيش خودم روياهايي را تصور مي كنم
كه هر شب با آنها زندگي مي كنم
و صبح هايي كه با كابوس زندگي به سر م برم
باران شدت مي گيرد
ديگر هيچ نمي بينم از پشت پنجره اي كه واقعيت را به ملاقاتم آورده بود
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
~ توسط یارامام در مه 2, 2010.
نوشته شده در Uncategorized
آقا شما هم سلام….منظورت رو نفهمیدم سالی جون
اما بالاخره این بارون شدید آروم و آروم تر میشه و یه منظره ی خیلی قشنگ پشت پنجره شکل میگیره…
Kaybettikce bir centik atti
Alnimin ustune tanri
Buyudun dedi
BU YAGMURLAR BU YUZDEN
…!