
برگ برگ هدیه ات
اشک را به چشمانم ارزانی داشت
تک تک صفحاتش زندگی فلاکت بار خودم را مرور می کرد….
کاندیدا…اوژن….کشیش….
تک تکشان را می شناختم
با هر کدامشان زیستم
با هیچ یک نزیستم…….
آنها مرا کشتند…..
~ با یارامام در می 18, 2008.
ارسال شده در Uncategorized
برچسبها: Uncategorized, کاندیدا
يك پاسخ برايش بگذاريد