پیمان

اگر با حضورش

خون در بدنم به عکس جریان می یابد…

اگر دم جای خود را  به بازدم می دهد….

اگر مانع از ته نشین شدن نور در ذهنم می شود…

اگر دودی کثیف را پذیرا شده ام…

اگر….اگر…اگر…..

مهم نیست

ولی…

او برای تو

سرزمینی از یونان است با چند نان بیشتر!!

~ با یارامام در می 12, 2008.

یک پاسخ to “پیمان”

  1. سلام
    سالار می خوام یه چیزی رو از سر دوستی بگم.نمی دونم چرا تازگی ها اینجوری شدی ولی متاسفم.مگه پسر تو یادت رفته جوونی.بابا یه کم شاد باشی به هیشکی بر نمی خوره.
    خیلی داری سخت میگیری.به نظرم داری از یه چیزی فرار میکنی.چیزی که جرئت روبهرو شدن باهاشو نداری.

يك پاسخ برايش بگذاريد