•ژوئن 28, 2009 •
یک نظر بنویسید
چه حسرت غریبی است
وقتی ته سیگار روشنی را از خود رانده ای
و به امید چوب کبریت خیسی هستی که می دانی هیچگاه روشن نخواهد کرد
سیگار خاموش عشقت را….
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 25, 2009 •
یک نظر بنویسید
یکی از وبلاگهایی که خیلی دوسش داشتم بسته شد.توسط خود نویسندش البته…
اینست ایران…
این هم آخرین پست این وبلاگ:
این وبلاگ به احترام آزادی و انسانیت برای همیشه بسته خواهد ماند همه ی دوستان می دانند که هیچگاه سیاسی نبوده ام و در سیاست – این امر کثیف – دخالت نکرده ام اما فعالیت فرهنگی و هنری در فضایی که بر پایه ی دروغ و توطئه شکل گرفته باشد حرام است و توهین به فرهنگ و هنر اینجانب «سید مهدی موسوی» از این پس تا وقتی که در ایران عزیزم زندگی می کنم از هرگونه فعالیت فرهنگی- ادبی- هنری پرهیز خواهم کرد. مطمئنا هر کامنت، متن، مقاله و… که با اسم من در دنیای مجازی منتشر شود متعلق به من نخواهد بود داوری و شعرخوانی در هیچ جشنواره و جلسه ای نخواهم داشت هیچ مجله ای منتشر نخواهم کرد هیچ کتابی از من به چاپ نخواهد رسید در هیچ سایت یا نشریه ای همکاری نخواهم کرد کارگاه های آموزشی ام را تعطیل خواهم کرد موبایلم را خواهم فروخت تنها به گوشه ی تنهایی ام می خزم کنار علیرضا و غزلم کنار کتاب ها و فیلم هایم تا بمیرم… برایم مهم نیست که دوست و دشمن که راستی و چپی که موافق و مخالف درباره ام چگونه قضاوت کنند مهم این است که من دنیای آدم ها را رها خواهم کرد تا روزی که جای بهتری برای زندگی باشد. به قول «آل پاچینو» در «شیوه ی کارلیتو»: «آدما عوض نمی شن. آدما گاهی نفس کم میارن!» از همه ی کسانی که ظلمی در حقشان کرده ام صمیمانه عذرخواهی می کنم و امیدوارم مرا هرچه زودتر حلال کنند به امید انسانیت و آزادی و عشق خدانگهدار… و این هم آخرین شعرم به احترام این روزها تقدیم به همه ی آنهایی که
… ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد…
مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی… دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری… انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری… شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 15, 2009 •
تا کنون 2 نظر داده شده

تسلیت می گم پرپر شدن عزیزان و یاران دبستانیمان را توسط….
نمی دانم چگونه بگویم…
نمی دانم چگونه می توان دست را بر خون هم وطنت بیارایی تا…
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 12, 2009 •
یک نظر بنویسید

بعضی وقتا صدای بوق ماشین از صدای خیلی آدما دلنوازتره
بعضی وقتا دوست داری صدای ممتد یه کامیونو بشنوی ولی پای حرفای یکی نشینی
شاید ناله قطار تو راه آهن خیلی بهتر باشه تا شنیدن صدای دوستت
ولی اگه داشتی به حرفای یه نفر گوش می دادی
کاش پیش خودت یه فرقی قائل بودی بین
بوق زدن ماشین ها
و
حرف زدن آدما
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 12, 2009 •
یک نظر بنویسید

خیلی اجناس پیدا می شن که قیمتشون خیلی بالاست،ولی اگه یه ذره بگردی می تونی ارزونشم پیدا کنی
مثلا عینک آفتابی، ولی اگه این عینک برندD&G نداشته باشه مفته
مثلا شلوار لی…ولی حتی اینم برند adidas نداشته باشه، مفته
مثلا آدما اگه برند انسانیت نداشته باشه هیچ ارزشی نداره
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 5, 2009 •
یک نظر بنویسید

این مهم نیست
صبحانه ات چای تلخ باشد
با قندهای کثیف و ریخته شده در کف اتاق
و دسر سیگار
اصلا مهم نیست وظیفه ات توجیه زندگی ات باشد
برای احمق های اطرافت
و هیچ اهمیتی ندارد
شاهی بر زندگی ات وارد شود وعشقت را برباید
و تو را در راه عشق به”پیر پسر”بدل کند
واقعا فکر می کنی
مهم است معشوقت از عشقت مطلع باشد؟”
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 5, 2009 •
یک نظر بنویسید

هیچ وقت فکر کردی چرا بعضی ها همیشه استرس دارن؟
یا بعضی ها شادن
خیلی هارم دیدم دائم عجله دارن
اکثرا نفس می کشن
نسبتا عادت دارن بمیرن
ولی خیلی کم می شه پیدا کرد کسی رو که سیگار بکشه
چه دنیای عجیبیه
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 5, 2009 •
یک نظر بنویسید

روح ما شده بازیچه ی عقده های کودکی موجودی به نام استاد
سطل آشغال استفراغ کمبود های آنها
******
برای گرفتن نمره خیلی چیزاشو باید تامین کرد
حرمت
احترام
حتی تحقیر خودت
*****
التماس را دیوانه وار می پرستد
******
معلمی شغل ابلیس است، آن دم که آدم را آموخت تا آن سیب را ببلعد و بشر را یک عمر درگیر زمین کند
ارسال شده در Uncategorized
•ژوئن 4, 2009 •
تا کنون 3 نظر داده شده

یکی داد می زد اگه من رای بیارم 70000 تومن ماهی پول نفتو میارم سر سفره هاتون
چند قدم اونورتر یکی می گفت کاندیدای منتخب ما قراره آزادی بیاره ….فرهنگ عوض کنه
تو یه جا دیگه اون یکی از عدالت و مهرورزی حرف می زد
یکی هم داد می زد:
“کرفس کیلویی 200 تومن“
ارسال شده در Uncategorized
•می 28, 2009 •
یک نظر بنویسید

از دوستی شنیدم که می گت: “من دغدغه دارم که اینروزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم کسانیست که نمیرسند و رسیدن حق کسانیست که نمیدوند”
ولی من معتقدم:
کسانی که نمی دوند، یک روز در سکون خود نابود خواهند شد
پس بهتر است با انگیزه بدویم
حتی اگر مقصدی نباشد ما را
حتی اگر هدفمان را از بین ببرند
حتی اگر رهمان را سخت کردند
حتی
حتی
حتی
ارسال شده در Uncategorized