ابن بار برای خطابت ساحل خیس ذهنم را انتخاب کردم
این باری که اشک های هر چند آرام تو امواج ذهنم را چنان
متشنج… چنان خشونت بار بر استخوان جمجمه ام می کوبید
که مرا شباهنگام به گرفتن قلم بر دستانم
به کثافت کشیدن یک برگ دیگر واداشت…
آری همین هنگام که شاید خواب پریان دریایی ات
را برای تعریف کردن به من
آنهم فردا صبح آماده می کنی…
.اشک های چند لحظه پیش تو طوفان وار وارد بدن من می شوند…
ازچشمانم…لبانم…گوش هایم…
به آرزوهایت خواهی رسید
چه ریاضی را انتخاب کنی چه هنر را..






(این هم یه سگ سیاه از نوع شل سیلورستاینی)