الله

•ژانویه 31, 2010 • 4 دیدگاه

همین دیشب بود که معشوقه ام در فیلمی به نام زندگی به کارگردانی الله نقشی را به من محول کرد

نقش سخت عاشقی

استفراغ

•ژانویه 30, 2010 • نوشتن دیدگاه

چیزی به نام اتفاق بد با دروغی به نام تکبر شخصی حقیر خاتمه می یابد

دستت به سوی قلم می رود

قلم از تو دوری می گزیند

چرا که نداشته ای به اسم اعتقاد را زیر پا گذاشته ای

اعتقادت صرفا همین قلم است

سعی می کنی مکتوب کنی هر نیکوتینی که راه بین فکر و دهانت را می شوید

و آنها را سیل وار غی می کنی روی کاغذپاره های عشقت

آه بر گذشته ام

•ژانویه 30, 2010 • نوشتن دیدگاه

از آنروز که گذشته ام باب دوستی با زبان مردم را گشود

روحم در آرزوی وصلت با معشوقه اش سر به بیابان گذاشت

حافظ-گروسی-دکتر انوشه-سگ سیاه.wordpress.com

•ژانویه 12, 2010 • ۱ دیدگاه

 این چند تا شعر رو بخونید:

اولی حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندواش بخشم سمرقند و بخارا

یک شاعر کرد به نام امیر نظام گروسی   در جوابش می گه:

اگر آن کرد گروسی به دست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی به آن باشد به ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا

دکتر انوشه هم در جواب حافظ می گه:

اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

و حالا سگ سیاه:

اگر آن یار پر معنا بدست آرد دل ما را

نه جان بخشم، نه روح و کل معنا را

که شاید این تن مسکین بروبد زیب ز چشمانش

که شاید روح چرکینم بیازارد دل او را

برای یار تحفه ای کامل شایستست

نه این جان ضعیف و روح چرکینم

که گر بخشم ،همی بخشم سمرقند و بخارا را

همی این تحفه هاست لایق آن یار زیبارو

 

امین آزمون

•ژانویه 10, 2010 • 3 دیدگاه

آری چه به حق گفت
ناگهان چقدر زود دیر می شود
چقدر این ثانیه ها،ساعت ها و سال ها سریع به فراموشی سپرده می شوند
دوست دارم چشم ها را ببندید و فقط یک سال به عقب بازگردیم
شاید کمی بیشتر…در حد چند ماه
آری آن دم که شورای صنفی تصمیم گرفت تلنگر را چاپ کند.اولین شخصی که برای سرپرستی گروه نشریه معرفی نشریه می شود.امین آزمون.
افتخار آشنایی با او را پیدا می کنم.
همه آری،همه.متفق القول او را مبارزترین شخص می خواندند.بیانیه هایش را زیباترین.آری با او آشنا شدم.
برادر بزرگتر..یک راهنمای واقعی…یک امین و یک امید.
هر روز بیشتر او را می فهمیدم.
خنده اش برایم امید می افرید.
سالار…
وقتی نامم را صدا می کند به شوق می آیم.
عادت کرده ام هر وقت او را می بینم به آغوشش بروم.ناگهان به این فکر می افتم اگر او را نبینم چه؟
اگر صدایش را نشنوم….اگر روزی بخواهد یکی ،دو ماهی به مسافرت برود…
دوستان،آه دوستان آنروز فرا رسید.چشمانتان را بگشایید.11 دی.من نیز چشمانم را گشودم.
امین…
امین را در کنارم دیدم،همچنان لبخند بر لب.
او با من صحبت می کرد.دهانش بسته بود.
با لبخندش.از روزهای نزدیکی گفت که گرمای وجودش روحم را آرام می کرد.
از بیدار ماندن ها برای بستن نشریه…
از اعتراضات…
از بحث ها….
از خوبی ها…
هر چه خواستم جوابش را بدهم بغض گلویم را می فشرد…
لبخند زد و از کنارم رفت
می خواستم فریاد بزنم، به پایش بیفتم..
امین بایست.آخرین کلامم.
ولی ناتوان بودم
می خواستم بگویم…
امین جان
امین روحت شاد

مرگ او

•ژانویه 10, 2010 • ۱ دیدگاه

چه لحظه ی سختی بود قبل از وصلت با او کشتمش یا شاید هم خودش مرد و من برایش گریستم،از دوریش دلتنگ شدم…
چرا که بیم رسیدن بود،شاید..
این دود لعنتی را ترک کردم دقیقا همان لحظه که تا آخرین پکش،تا فیلتر زرد رنگش می کشیدم،آری کشتمش و برایش گریستم…
تا آرامگاهش رفتم..
وقتی همه ترکم کردند زیر برف نشستم تا سحر گریستم و سیگار کشیدم
آنقدر گریه کردم تا خودم هم روی گورش مردم
در آغوش او مردم
برایم گریستند
بدون اینکه اشکی از چشمانشان جاری شود…

•دسامبر 21, 2009 • 2 دیدگاه

Hitler sagte zu napelon: “wir kämpfen für die Ehre, aber Sie kämpfen, weil Geld.”
antwortete er: “Jeder Mensch kämpfen für das, was er nicht hat.”

Hitler said to Napelon: “We fight for the honor, but you fight because of money.”
he replied: “Every man fighting for what he has not.”

دیوارهای سست معبد

•دسامبر 19, 2009 • ۱ دیدگاه

چقدر جالب امروز شنبه است…

هفت صبح،البته کمی گذشته از هفت

حدودا نیم ساعت

خاطرات به سراغم می آیند

خاطرات معبدی که دعا می کردم برای پایداری عشقمان

.

.

.

راستی شنیدم دیوارهای معبد سست شده

گ

•دسامبر 15, 2009 • نوشتن دیدگاه

چون سگ  دور هم ر اگرفته ایم

گویی یکدیگر را استخوان های پوسیده

یا لاشه ای گندیده ای می پنداریم

گاه برای هم دم تکان می دهیم

گاه پاچه های هم را می گیرم

و گاه استخوان پا را از زیر پوست دیگری بیرون می کشیم

پوستی که بوی مردار می دهد

و شاید ما تصور می کنیم این بوی متعفن را

از دست خودم استغفرالله

•نوامبر 22, 2009 • ۱ دیدگاه

آرام آرام ندانسته صفحه سیاه ذهنم آمیزش زن و مردی غیر هم جنس ر ا می بلعد

و واژه ها به اشتباه روی کاغذ به بازی گرفته می شود

و اندوخته هایم با نامی دیگر به فرسنگ ها دور می رود

اگر به آغوش خداوند باز نگردم