نگار

ابن بار برای خطابت ساحل خیس ذهنم را انتخاب کردم

 این باری که اشک های هر چند آرام تو امواج ذهنم را چنان

 متشنج… چنان خشونت بار بر استخوان جمجمه ام می کوبید

 که مرا شباهنگام به گرفتن قلم بر دستانم

به کثافت کشیدن یک برگ دیگر واداشت…

آری همین هنگام که شاید خواب پریان دریایی ات

 را برای تعریف کردن به من

 آنهم فردا صبح آماده می کنی…

.اشک های چند لحظه پیش تو طوفان وار وارد بدن من می شوند…

 ازچشمانم…لبانم…گوش هایم…

  به آرزوهایت خواهی رسید

 چه ریاضی را انتخاب کنی چه هنر را..

ذهن دیوانه من

قلم بر ذهنم روان است

کلماتی نا معلوم بر زبانم جاری

تشویشی شدید شریان یافته در نگاهم

آهنگی دلنواز از نیکو سرسشتی پاک

نوری به رنگ آبی…

بدنبال رنگ سبزی پررنگ شده

بر تک تک صفحات زندگی ام

تا کی؟

نمی دانم…

dog it dog

 

سگ دروغ گوی من فکر نمی کردم

با باز کردن قلاده ات مرا گاز بگیری

دیگر حق نداری بدون اجازه من مرا گاز بگیری

فکر نمی کردم

با باز کردن فلاده ات فرسنگ ها از من دور شوی

دیگر حق نداری بدون اجازه من فرسنگ ها از من دور شوی

فکر نمی کردم

با باز کردن قلاده ات صاحب دیگری پیدا کنی

دیگر حق نداری بدون اجازه من صاحب دیگری پیدا کنی

فکر نمی کردم

با باز کردن قلاده ات مرا گاز بگیری ،فرا کنی

صاحب دیگری پیدا کنی

و

از پیدا کردنش خوشحال شوی و برای شادی او تلاش کنی….

راستی شاید اصلا فکر نمی کردم…

آری من می دیدم…

همه را می دیدم

ارزش

ننوشتنم از خستگی است

سکوتم از فریادهای فراوانم هست

شکستم از توست

تویی که ارزنی ارزش را برایت نداشتم….

 

اعتراض کن یار دبستانی من

بي گفتگو، سنگي را مي مانيم.

گاه افتاده به راهي

گاه در فلاخن تقديري گنگ.

و گاه بازيچه ي هوس خويش و بيگانه

کلام که جان بگيرد

چشم اندازهاي تازه نيز آفريده مي شود.

به اين گونه شايد بتوانيم

ساماني بهتر براي زندگي بيابيم.

من با کلام هم مرده ام

و تو با دروغ هایت آری دروغت نه کلامت

گل ها را نیز فریب داده ای…..

فوران آتشفشان

نمی دانم کدامین کوه آتشفشان

   کدامین رود…

رنگی نو بر بیشه زندگی ات بخشیده است…

نمی دانم اینک که مخاطبم

تنعم سال عهدت،عهدت،چگونه بر من پاسخ خواهند راند….

نمی دانم تا کی این زهر تلخ را با سیگاری تلخ پاصخ خواهم داد؟

اعتقاد دارم به کم رنگی….

عشق من کم رنگ است

  روح من کم رنگ تر

کز ورای صورت سرخم رنگی کم

جا مانده ازشریان روح

    و در قلبم هیچ از رنگ

در روحم هیچ از سعی

که در آن روحی زرد

   چشمی سبز

عهدی رذل

ستاره کارگر

1

همیشه در کنار بودم                                                         

نه در کنارش

2

او بر مژده ها دست نوازش می کشید

از سروران بیگاری

3

گلها به عهدشان شهد دادند

به من سردی ارزانی داشتند

4

پیمان خنده ی ابلهانه اش را به من نشان داد

تنعم سال عاشقانه بر میلادش خندید

5

راستی چرا از فراموش شده ای را رنجاندم؟

دلسوز احمق مشق هایت را بنویس

 

دلسوزی ات ما را از یکدیگر جدا کرد

حال در حسرت دیدارشان

فقط تو را نفرین می کنم

                                          با تک تکشان زیستم

                                          هر یک ذره ای از زهر چگونه زیستن را به کامم ریختند

                                          زندگی را آموختم

                                         با تاکید بر حیات

                                          بر آموخته هایم نفرتی افزون غالب شد

                                         ”من،مرگ و نفرت”

دلسوزی ات ما را از یکدیگر جدا کرد

حال در حسرت دیدارشان

فقط تو را نفرین می کن

 

i call that true love

این شعر از شاعر بزرگ شل سیلورستاینه و اسم شعرشمبه این

میگم عشق واقعیه که یکی از دوستام به این عشق دچار شده

بخونین لذت ببرین و …..:

تو هر روز صبح باید بلند شی

با نوک پا بری آشپز خونه

برام یه استیک درست کنی

بیاری برام تو رخت خواب

بری بیرون کار کنی

مزدتو درسته تقدیمم کنی

باید بدنمو با روغن خوشبو مشت و مال بدی

باد بزن بیاری بادم بزنی

بدویی کلیسا

زانو بزنی و بگی:

“خدایا ،ممنونم که این مرد رو به من دادی”

من به این میگم عشق واقعی

واقعی و شیرین

البته این عشقی نیست که دارم

این عشقیه که لازم دارم.

می خوام غروبا که برمیگردم خونه

یه غذای خوب و کافی آماده باشه

شراب و قرقاوول بریون

بهم بگی:”شل،این سوزیه ،

این هم نل،هر دو تاشونو برای تو آوردم

به عنوان هدیه برای تو”

من به این میگم عشق واقعی

واقعی و شیرین

البته این عشقی نیست که دارم

این عشقیه که لازم دارم.

 اگه کسی به من اتهام زد

که با زنش ریخته م رو هم و،

اسلحه شو به طرفم نشونه گرفت،

دلم می خواد بپری وسط

تا گلوله بخوره تو قلب خودت،

وقتی می افتی زمین و داری می میری،

دلم میخواد نگاه کنی و بگی :

“شل،ببخشین که فرشتو کثیف کردم،

لطفا فقط جسدمو بنداز بیرون”

من به این میگم عشق واقعی

واقعی و شیرین

البته این عشقی نیست که دارم

این عشقیه که لازم دارم.

(این هم یه سگ سیاه از نوع شل سیلورستاینی)